تولد
تولد وبمه یک ساله شده ها

اینم کیکه تولده اگه تونستین بخورین
نوش جونتون![]()
زمان به من آموخت دست دادن معنی رفاقت نیست ،بوسیدن قول ماندن نیست وعشق ورزیدن ضمانت تنهانشدن نیست.
اندیشه ای در دو ذهن
خواسته شدم
برای پر کردن خلاء یک زندگی
آمدم
پس از نه ماه انتظار
ماندم
بدون هیچ بهانه
ادامه دادم
بدون اساسنامه
خسته ام
از آرزوها
می فهمم
لحظاتم کاغذی اند
می خواهم
فقط یک بهانه
فقط یکی
می دانم
می مانم
با همان حکایت همیشگی
اما
شنیدم
"پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود"
دوسه نفردرحال پرسه زدن
هرکس به کاری مشغول
یکی بادبادکی به زورهوا می کندنامش آرزو
یکی نقابی برجهره کشیده وزیر زیراطراف رانگاه می کند
یکی معلق منتظر تلنگری برای فرو نشستن
یکی با سرعت می دود(سرعت نوررا از رو برده)
وای.....................وای
نزدیک شد
مرا هم هم چون سایر موانع
می خواهد به زورازسر راه بردارد
آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ............
وبازهم تیک تاک تیک تاک تیک تاک
فرشتگان پرسیدند
وخداپاسخ داد.
فرشتگان برای آدم سجده کردند.
پدرمان ازخدانپرسید.
ماهبوط کردیم.
درخاک گم شدیم.
پرسیدیم
وخداپاسخ داد.
ما برای خداسجده کردیم.
و...
پیامبرمان محمد(ص)از خداپرسید.
پرستش او رابه معراج برد.
ودوباره آدم به آسمان راه یافت.
و بدین سان راز فرود آمدن ما نپرسیدن وراه فراز آمدنمان
پرسیدن وپرستیدن بود.
آری پرسش آغاز پرستش وپرستش آغاز پرواز است.
دلم آهسته مي گريد
نمي دانم كدامين غم وجودش راچنين آشفته كردورفت
وليكن...
خوب مي دانم!
غمش آنگونه جانسوزاست،كه لب راطاقت گفتن نمي باشد.
بنال اي دل...
وجودت راتهي گردان زدردوغم...
كه اين دنياپرازعشق وغم وشاديست.
راه ماراه درازي نيست ،كوته جاده ايست
مركب ما مركب عمراست واسبي بادپاست
ضربه تندنفس ها حلقه مي كوبد به در
باتوگويد:كاين سراي كالبد،مهمانسراست
چندروززندگي راهيست پرشيب وفراز
تلخ وشيرين،رنج وراحت،زشت وزيبا بگذرد
روزگارپيرصدهانسل رادرخاك كرد
ازهزاران خاندان بگذشت وزمابگذرد
پهندشت زندگي غيرازخيال آبادنيست
عمرمردم چيست؟
خوابي_
سهمگين افسانه اي
چيست دنيا؟چيست اين ديرآشناي زودسير؟
سردمهري_
زشترويي_
ازوفابيگانه اي
سفره گسترده ايام چندي بيش نيست
ماهمه برخوان چندين روزه مهمان هميم
بچه ها! آرام
بابا حرف داردباشما
نازنينان عاقبت روزجداييهارسيد
بسته شدراه گلويم سينه سنگيني گرفت
آشنايان روزمرگ آشناييهارسيد
آه...
سينه سنگين ترشدوپيك اجل باداس مرگ
پيش آمد_
پيشتر_
آمدجلو_
نزديك شد
آه...آه،آمدبه چشمانم غبارمرگ ريخت
من نميبينم شمارا_
ديده ام تاريك شد
آه...
بچه ها ! آرام
باباراسخن پايان گرفت
طبع نورافشان بابا،رنگ خاموشي گرفت.
پدرم
پاكي قدومش
صفاي وجودش
سنگيني سكوتش
نجابت وغرورش
وبازمزمه كلامش
درجذبه محراب گسترده وسيع جنت بود
ومن فقط پدر مي خواندمش
مثل لالايي بارون
مثل خواب خيس كوچه
توشب سياه قصه
وقت خميازه غنچه
گوشه گهواره ما
يه نفر نشسته تنها
يكي ازجنس ترانه
يكي هم غصه دريا
يه فرشته پرزاحساس
يه پري به اسم مادر
يه اهورايي عاشق
پرپروازكبوتر
يه تداعي واسه عطرتن بي نشونه ياس
عادتم شده طواف كعبه خداي احساس
ردخيس اشك پاكش هنوزم روگونه هامه
اگه يه روز بگه خستم جاي اون رو شونه هامه
هميشه روي چشمامه قدم پاك فرشته
من چه ساده ام خدايازيرپاي اوبهشته
مادر متشكرم كه همواره كودكانه ترين احساسم رابا مادرانه ترين لبخندت جواب دادي
